اين فصل متضمن اخبار از ابتلاء اهل روزگار به بني اميّة كجرفتار و زوال ملك از آن طايفه بدكردار است ميفرمايد :
تا اينكه گمانميكند گمان كننده اينكه دنيا محبوس است و مربوط به بني أميه در حالتى كه نشان ميدهد بايشان منفعت خود را ، و وارد ميكند ايشانرا بآب صافي خود ،
و رفع نميشود از اين امت تازيانه دنيا و نه شمشير آن و حال آنكه دروغ گفت گمان برنده آن يعنى ظن او بدوام دولت بني أميّة فاسد است بلكه آن دولت ايشان چيز قليل و حقيرى است از لذت زندگانى بمنزله آبى كه از دهن مياندازند ،
ملتذ ميشوند با آن زمانى پس بيندازند آنرا بالمرّه چون انداختن لقمه از دهان ،
و اين كنايه است از زوال ملك ايشان بالكلّية .